يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۷ ق.ظ
ساکش را برداشت میخواست برود پیش از رفتن به همه جا
نگه کرد قفس را دید و کبوتر چاهی درون آن را دلش هری ریخت جلو رفت قفس را
باز کرد و توی گوش کبوتر چیزی گفت و او را آزاد کرد قلم و کاغذ را برداشت
روی آن چیزی نوشت گذاشت زیر قابی که روی آن نوشته بود یا حسین(ع) و رفت
جبهه چند وقت بود بعد غرق به خون و تکه پارهاش را آوردند سکوت خانه را فرا
گرفته بود شب مراسم هفتهاش ناگهان مادرش آن کاغذ را پیدا کرد که روی آن
نوشته بود « ای خدای کبوترها مرا کبوتری کن که در راه امام حسین(ع) با بدن
پاره پاره عاشورایی شوم» بغض مادر ترکید و هق هق گریهاش فضا را پر کرد و
او اکنون کبوتری بود با بدن پاره که در آسمان کربلا زایر خون خدا شده بود.
-
۰
۰
- ۹۵/۱۱/۱۷