میلاد امام سربداران، تبریک
برخیل غیور پاسداران تبریک
ما را به محبت حسین است امید
میلاد امید دوستداران تبریک
- ۰ نظر
- ۲۰ فروردين ۹۸ ، ۰۸:۵۴
میلاد امام سربداران، تبریک
برخیل غیور پاسداران تبریک
ما را به محبت حسین است امید
میلاد امید دوستداران تبریک
روزها نو می شود با حس و حال تازه ای
کاش دلها نیز همرنگ تلاطم ها شود
کاش این دریاچه کم عمق در فعر وجود
بگذرد از خویش دریاگون شود دریا شود
چه روزهای خوبی
چه حس و حال نابی
دلم هوای گل کرده
در این هوای نامرد
در این هوای خسته
بهار می رسد باز
بهار در دل برف
عطشناک نگاهی ساده بودیم
برای عشق ما آماده بودیم
تواضع در دل ما موج می زد
شبیه سایه ها افتاده بودیم
گذرگاه زمان
روزی
مرا در خویش می دارد
ویادم را غریبانه
به اهل خاک
می بخشد
پاییز فصل رنگ
پاییز فصل کوچ
آهسته می رود
ما مانده در میانه احساس پوچ خویش
پاییز می رود
به تمنای بی کران
پدر اندر پدر اندر پدرم نوکرتست
افتخارم همه این است سرم نوکر تست
بسته ام شال عزا را به سر کودک خود
باشد آقا که بگویم پسرم نوکر تست
مادرم شیر غم عشق ترا داده به من
هرچه دیدیم به شهر و سفرم نوکر تست
همه ی هستی ما بسته به الطاف شماست
این دل محتضر و مختصرم نوکر تست
دخترانم همگی گریه کن داغ توام
افتخاری است چنین مفتخرم نوکر تست
اشک می ریزم و با داغ شما دمسازم
پدر اندر پدر اندر پدرم نوکرتست
ای روضه خوان عشق بخوان از غم غریب
از لحظه های تشنه ی یک آدم غریب
اینجا حماسی اند تمام مرام ها
وقتی که می شوند همه همدم غریب
هیهات از تمام بدی ها به دور باد
این دل که مانده است در آن مقدم غریب
لب های کوچکی که عطشناک و خسته اند
جاری نموده بر نگهم نم نم غریب
دستی جدا ، چه روضه ، علمدار گفته است
از آن وفا و غیرت و آن پرچم غریب
این کودکان و زینب و این لحظه های سرخ
این قصه ای است از سفر مبهم غریب
مولا نوشت شرح حماسی مرگ را
ای روضه خوان عشق بخوان از غم غریب
20/6/1397
هنگام گل و شوق و تبسم آمد
بر اهل ولا چنین ترنم آمد
ای زنده دلان به روی مولا صلوات
در عید غدیر جامی از خم آمد
جان من هرچه که باشیم تو مهمان هستی
اصل این است که مهمان خراسان هستی
بر دل و جان همه ملت ایران آقا
معنی شوق و دل انگیزی باران هستی
لحظه لحظه همه ی کوی شما عطر خداست
همنفس با نفس خیل شهیدان هستی
ما به امید شما روی نهادیم به عشق
معنی رافت و همراهی و ایمان هستی
چه کسی گفته غریبی تو غریب الغربا
تو که جان ودل مردانه ی ایران هستی
هشتمین فصل بهارانه ی گلزار رسول
همنفس با دل ما در ره پیمان هستی
منتی هست که بر ما بنهاده است خدا
اصل این است که مهمان خراسان هستی
باید بروم غم کمی نیست
در زندگی ام دم کمی نیست
وقتی که گذشتم از زمانه
گفتند که آدم کمی نیست
دیوانه شدن هم عالمی داشت
دیدیم که عالم کمی نیست
درکوچه به کوچه زمانه
غمناله ی ماتم کمی نیست
افسوس برای ماندن رنج
دلداده مبهم کمی نیست
از زندگی و زمانه سیرم
باید بروم غم کمی نیست
مرا به ذکر تو شادی همیشه بسیار است
دلم هوایی احساس های دیدار است
شکسته ام زغم بی وفایی دنیا
اگرچه این دل من نا امید و غمدار است
ماییم و تلاش در ره نابوده
بر عشق غریب خسته و فرسوده
یارب به ولای مرتضی ما را بخش
با قلب نحیف و قامت آلوده
صبح نو
زمزمه ی روز نو
روز نو
همقدم سال نو
زندگی سبزتان
پر شود
نغمه خوان عطشی دلگیرم
در هوای رخ گل
مانده در حسرت ایام زمین
خسته تر از لب عطشان هستم
شاید این
لحظه آخر باشد
شایداین
زمزمه پایانی است
پس به امید خدا
دل ببندیم که ره دشوار است
غزل با من سر یاری ندارد
قصیده میل دلداری ندارد
چنان غرقم به دریای تلاطم
کسی با من سروکاری ندارد
هیاهو کرد این دل در بیابان جنون پرور
وشاید چون هیاهوی خیابان جنون پرور
شبیه آتشین دم های در باران رها گشته
شبیه غصه جامانده از جان جنون پرور
ترک برداشت تا آیینه صبح اهورایی
در آن هنگامه هادر قلب میدان جنون پرور
روزها دل نگران شب تار خویشم
ملتهب از غم و از آخر کار خویشم
سوخته جان و دلم در عطش تنهایی
در هواخواهی آن نیک نگارخویشم
افتخارم همه در نوکری اهل ولاست
سربلند ازنظر صبح بهار خویشم
همه شب تا به سحر منتظرم دیدن یار
بر سر عهد دل و شوق قرار خویشم
روزگاری است که آیینه ترک بر دارد
من خود آیینه این آینه دار خویشم
بس که در راه رفیقان رها را دیدم
روزها دل نگران شب تار خویشم
زمستان است و
دل جامانده در تنهایی مطلق
نمی دانم که از حالم
خبر دارد بهار من
امیدمن نگار من
شبیه دشت عطشانم
گرفتارم
روزهای سرد و پر حضور برف
مملو از نگاههای ساده اند
از سپیدی امید
تا سیاهی زغال
شعرهای خواندنی ما شدند
روزهای برفی گذشته بعد از این
خاطرات زنده ی بهاری اند
برف هم بهانه شد
مثل نقل های پیرمرد
بخشی از فسانه شد
حرفهای خواندنی
نسل پیش رو فقط
غرق در تلاطم واژه هایی از دیار بس مجازی اند
خاطرات سردشان
عکس های از تخیلات خسته است
در وقت ترنم بهاری برگرد
با حس تبسم بهاری برگرد
ای مانده به غیبت غریبانه خویش
اینک به تلاطم بهاری برگردد
عمری است به مدعای حج می خوانم
از شوق نگاه رج به رج می خوانم
در لحظه آرزوی نوروزی خود
من با لب گل فرج فرج می خوانم
لذتی دارد زمان
با تو
بودنهای من
خواه در بیداری
خواب
و خیال
و انتظار
برخاستم ز خاک که گویم علی مدد
سر زنده ام که نام تو بر جان جلا دهد
از جان من بخواه که همراهی ات کند
با حس و حال زنده و با شوق بی عدد
هنگامه ی شادمانی دلها شد
ازعشق کنون چه محشری برپاشد
این روز عزیز را به شادی دریاب
پیروزی گل به موسم سرما شد
برخیز که موسم تماشا آمد
از جانب عشق شوق دریا آمد
باآمدن فجر ،شب غصه گریخت
خورشید دمید امام گلها آمد
هنر انقلاب هنر صیقلی دادن و رفع مشکلات و بهینه سازی فضاست و از آنجا که هنرمند انقلابی برخاسته از توده مردم است و خودش را از این مجموعه جدا نمی داند و با اتکا به فرزند زمانه خویشتن بودن نفاط برجسته و قابل اعتنا وارزشمند جامعه را برجسته می سازد و نقاط کور و نامبارک که گاه به تبع ناکارآمدی مدیریت ها و گاه به علت عدم باور قلبی و اعتقاد راسخ مسند نشینان امور بوجود آمده را شناسایی می کند و بابهره مندی از ظرافتهای هنری و به دور از مستقیم گویی که دلزدگی را به دنبال دارد آنها را نقد می کند و می کوشد با هنر خویش راه حلی مردمی و منطقی برای حل این مشکلات و معضلات که می تواند سنگی پیش پای چرخ پیشرفت انقلاب و جامعه اسلامی باشد،به انحا مختلف می یابد .
هنرمند انقلابی سلبریتی و خودنما نیست و پیروی کورکورانه از هنرمندان انسان محور ، سرمایه گرای غرق در نام ونشان سرمستانه جامعه جهانی را جایز نمی داند هرچند آن باورها را می شناسد اما در اندیشه و تفکر و برنامه های هنری و خلاقیت های ابتکاری اش ستیزه ای دائمی با این هنر مادی گرا دارد و حضور شبح روح ظالمانه هنر خونخوار مادیگری را در سطح جامعه اش نمی پسندد هرچند برای ذائقه مخاطب بومی اش احترام قائل است
بی گمان سید شهیدان اهل قلم آقا مرتضی آوینی را بتوان نمونه بارز تفکر هنر انقلابی و نماد این رویکرد خجسته برشمرد . شهید آوینی آن چنان که خودش می گوید تجربه هنرهای مادی گرا را دارد اما روح انقلابی اش او را به عرصه هنر انقلابی و همراهی با دم مسیحایی خمینی کبیر (ره) رهنمون می سازد در میدان جنگ حاضر می شود و با توجه اقتضای جامعه جهادگری می شود که همپای سنگر سازان بی سنگر در تعالی نگاه مخاطب انقلابی می کوشد و برای این مخاطب تشنه و بیقرار تولید محتوا می کند محتوایی برآمده از دل و باعنایت به امکانات و فن آوری های زمانخویش مستندهای ماندگاری می سازد و روایت فتحش مجموعه مستندی است که به ژانر و گونه مستند در ایران آبرو می بخشد و با یقین کامل می توان آن را ماندگار ترین و بهترین مستند دفاع مقدس فارسی زبان دانست و یکی از بهترین مستندهای جنگ و دفاع در میان آثار جهانی برشمرد . شهید آوینی بصیر بود و تحلیل داشت و با تکیه بر باورهای اثر بخش خویش کاربرد هنر را در عرصه های مورد نیاز انقلاب اسلامی بی بدیل می دانست .
زبان مردمی ،صداقت گفتار و عمل ، موقعیت شناسی ، استفاده از تکنیک و فن و داشتن روح الهی از عوامل ماندگاری آثار شهید آوینی است که هنوز هم می تواند گره گشای عاشقان و رهپویان هنر انقلاب اسلامی باشد به شرط آن که هنرمند انقلابی امروز فرزند زمانه خویشتن باشد و مقتضیات زمانی و مکانی فعلی را بشناسد و در قطب نمای ترسیم شده از سوی رهبر معظم انقلاب که در واقع امتداد حرکت امام حاضر انقلاب در مسیر سراسر افتخار امام راحلمان است برنامه ریزی و تولید محتوا نماید .
#مهدی طهماسبی
فعال فرهنگی و رسانه ای
می رسی زآن سوی این لحظه شیدایی ها
عشق همصحبت تو همدل لیلایی ها
چقدر برف مرا یاد تو می اندازد
ای که می آیی از این کوچه تنهایی ها
دست پر مهر تو و ناز حریر لطفت
می کشد پرده به رخساره رسوایی ها
ما پر از رنج گناهیم به جان تو قسم
رحم تو هست بر این مانده ی بی جایی ها
به غزلخوانی آیات نگاهت هستم
خسته از همهمه و خنده ایذیایی ها
چقدر برف مرا یاد تو می اندازد
ای که می آیی از این کوچه تنهایی ها
زدست غصه آزردند امسال
به پای تشنگی مردند امسال
به هر صورت پس از باریدن برف
درختان جان به در بردند امسال
بگذر از این خاکدان خستگی های زیاد
ای دل اینجا منزل و ماوای تو هرگز نبود
آدم خاکی که در خاک غریبی می روی
خون کس از دیگری رنگین تر از قرمز نبود
قناری نشسته در قفس کمی
به ابرها نگاه کرد
به برفها نگاه کرد
گمان کنم که در دلش
هوایی بهار شد
می آید
از راه دور
مردی که آسمان را در دست دارد
و خورشید را
به زمستان وجودی می بخشد
این بی نهایت خستگی مانده در جان
دارد نشان از عاشقان سرخ دوران
من بی نشان و دردهایم بی نهایت
دلگیرتر از لحظه های مانده بی جان
دلم از برفهای تازه می گفت
همه با ظرفهای تازه می گفت
در این سرمای جانسوز زمستان
کمی از حرفهای تازه می گفت
دروغها و
کینه ها
شکسته می شوند
تا
تو
می رسی ز راه دور
به شهر باصفای گل
بعد از این
سرمای جانسوز
به غربت ماندنت
می رسی
ای آفتاب من
سحرگاهی نجیب