به دقت شرح حالم را
برایت بازگو کردم
که تا بشناسی ام
با جان خود من گفتگو کردم
- ۰ نظر
- ۲۲ آذر ۰۴ ، ۱۶:۵۹
به دقت شرح حالم را
برایت بازگو کردم
که تا بشناسی ام
با جان خود من گفتگو کردم
بعد از این برف
به امید دل شادابیم
شهر در برف
ترا باز صدا خواهد زد
عدالت همنفس چشم انتظار است
غزل هم بی هوس چشم انتظار است
ضربان تمام واژگانم
به راهت ملتمس چشم انتظار است
می رسد مردی ز شهری دور دست
می نویسد هر دروغی را شکست
می نویسد صبح پیروزی ما
زنده سازد حس نوروزی ما
مثنوی در مثنوی آزادگی
آن حماسی دل بیارد سادگی
می نویسد نور باران با من است
حس و حال سرخ یاران با من است
آیه های نور پایان شب اند
شوق ها در حس و تاب و تب اند
سکوتی سرد
دست برف در شهر
حضوری مملو از لبخند تازه
عروج شکر های بی نهایت
نگاهی امتداد حس و حالی است
که تنها برف می داند که این حرف
سخنگوی دل عطشان لب ماست
این عیدانه خورشید زیباست
و ما در حسی و حالی ساده هستیم
دلم لک زده برای شعر باران
برای برف های کوه ساران
دوباره برف آمد حیف و صدحیف
که خالی مانده اینجا جای یاران
مرا حس و حالی است همرنگ دریا
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
برای دوتا لقمه ی نان سرخوش
پدر می رود روز در جنگ دریا
شود موج خیز به بالا رساند
همه شوق را باز فرهنگ دریا
به خود گفته ام من از شوق روزی
درآرم نیاز از دل و چنگ دریا
دل مردم کل ایران ما شد
فراتر ز هر واژه هم سنگ دریا
بخوان شروه خوان تا بخوانم به شادی
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
در روز برفی
بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
پاییز بدون بارش
چونان مردان بی سبیل است
و آن گاه که باران و
برف
فرو می ریزند
سکه مردی در ضراب خانه نگاه ها
نقش می بندد
پاییز حالا مردی است
که حرف ها دارد
ابرها از
شانه های استوار کوه
بالا آمدند
با شکوه اساطیری چکامه ها
آنگاه که کمال اسماعیل می سراید
چون لقمه ای است جهان در دهان برف
دانه های ریز ریز
طلایه داران حضوری سردند
و ما نظارگان تشنه کامی ها
که برفها آخر برفها خواهند شد
رد پایی مانده از لطف خدا با برف ها
اول این برف ها شد آخر آن حرفها
ماه آذر ماه ما در شام میلاد بهار
شوقمندی زنده شد در دستها در ظرف ها
بس کنید
این حرف های
بی سر و اندازه را
مرگ
پایان تمام
حرفهای آدمی است
کار دنیا را
به دنیا
وانهادن عاقلی است
کاروان در حال رفتن
کی کند
منزل به دام
من و یادی ز یاران غریبم
سکوت صبح و اندوه نجیبم
من از فتح المبین تا حال هستم
مرید غمزۀ نصر قریبم
از نگاه مهرورز و پاک تان آموختم
کار دنیا نیست بهتر از محبت داشتن
در دوعالم دست خالی بودم اما هنوز
نیست ثروت بهتر از مهر و اصالت داشتن
هنگام حساب جیب مان خالی بود
دل ملتمس حضوری از مالی بود
کم بودن پول ما به جا مالی باز
در کار همیشه کارشان عالی بود
درون سینه می روید ابالفضل
شمیم عشق می جوید ابالفضل
من از صبح ازل تا عصر محشر
زبانم یک نفس گوید ابالفضل
گل نرگس بگو امشب کجایی
به آیین گل و آلاله هایی
من از درگاه حق جان را گرفتم
که تقدیمت کنم وقتی بیایی
عطشناک غم دیرینه ام من
پر از احساس یک آدینه ام من
به یمن منتظر بودن به راهت
همه گفتند چون آیینه ام من
دلا در زندگی همرنگ گل باش
شبیه بهترین آهنگ گل باش
به خون دل تو در این زندگانی
کلامی سرخ در فرهنگ گل باش
شبی با شوق دل ها گفتگو شد
دلم با غیرت گل روبرو شد
شبیه خیل یاران غریبم
مرا در خون نوشتن آرزو شد
دلا برخیز بنویس از ارادت
بخوان از لحظه های با سعادت
من از شام زمینی سیرم اینک
بخوان از صبح زیبای شهادت
میان هر غزل عشق تو دارم
شبیه صد عسل عشق تو دارم
بپرس از دل تو از پیشینۀ من
من از صبح ازل عشق تو دارم
دلم در کربلا شد روضه خوانت
نگاهم مانده در حس نهانت
الهی صد زبان خسته ام کو
که تا گویم غم داغ جوانت
زمین سرد وهوا سرد و هوا سرد
نگاهی خسته در این کوچه ها سرد
گذشت آبان و بارانی نیامد
تمام حس ما در هر کجا سرد
وقت تنگ است و
خطر در پی و
ره سنگ زده
چشم جان باز کن
و طرح جدیدانه بریز
در وادی رنج غصه خوانی هیهات
در راه امید ناتوانی هیهات
درمانده شدی برای این بی حاصل
ما را به سکوت می کشانی هیهات
دیدم که دلم تجلی دریا شد
از خویش گذشت همدل فردا شد
خورشید برای من ارادت ها داشت
وقتی که لبم محمل یا زهرا شد
آنان که پر از ترانه های عشقند
در مکتب شوق همصدای عشقند
مردان خدا پر از شکوه و مهرند
تا مقصد نور پا به پای عشقند
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید
برای سوگواری ها دلی غمدار می آید
مدینه بوی غم بوی غریبی می دهد امشب
صدای پای معراج گلی بیمار می آید
سکوت خسته ای دارد وجود بیت الاحزانم
عطشناکی دل را لحظه ای غمبار می آید
تمام اشکهایم بهر زهرا روضه خوان گشته
نوای غصه دارم بیقرار یار می آید
من از این فاطمیه تا همیشه ناله ها دارم
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید