آیینه صبح
کعبه در حس خدا بود و تصور می کرد
چه دل انگیز نگاهی که تظاهر می کرد
سینه بگشوده که خورشید در او زاده شود
صدفی بود که جان در قدم در می کرد
عشق احساس قشنگی است در آیینۀ صبح
دل غمدیده به این کار تبادر می کرد
یک نفر شعر حضور غزل سبز ترا
خوانده بود و همه افلاک از آن پر می کرد
بی نظیری تو که در عالم عستی ، عزت
جان فدای تو بر این چار عناصر می کرد
مژده دار خبر آمدنت جبراییل
هرطرف رفته بر این کار تفاخر می کرد
فاطمه بنت اسد چون به دل خانه رسید
کعبه صد بوسه به نعلین و به چادر می کرد
به ولای تو که هر زنده دلی در گیتی
زندگی را به ولای تو تهاتر می کرد
ای سخی ابن سخی وقت کرم از ایثار
دست تو نان کرم پیشه ای آجر می کرد
در ازل راه سعادت به تو بنوشت خدا
این چنین بود که این راه میان بر می کرد
چه شبی بود در آن شب که علی آمده بود
کعبه در حس خدا بود و تصور می کرد
- ۰۲/۱۱/۰۴