خوش به حال تو
که دیوانه ی دیوانه شدی
ما هنوز از
پی مجنون و
جنون می گردیم
- ۰ نظر
- ۲۵ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۵۶
خوش به حال تو
که دیوانه ی دیوانه شدی
ما هنوز از
پی مجنون و
جنون می گردیم
تنفس مرغ جان
در آسمان معطر
به نام قبله ی هفتم و امام هشتم
حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)
جلابخش اندیشه و
قوه محرکه ی آفرینش آثار فاخر و ماندگاری است
که از سرچشمه ی کرامت امام رئوف بهره می گیرند
تا با روایتی صادقانه
از دیروز تا فردا را
برای نسل پویای امروز
ترسیم نمایند
تمام می شود
بازی های روزگار
وشروع می شود
رنجی ابدی
برای برخی
که نرخی جز خسران ندارند
آینده دیدنی است
باور نمی کنی
ز حال دوستان آگاه بودی
پر از امید و شوق راه بودی
ندانستم زدم تعریض ای دوست
بحمدلله شما همراه بودی
شبیه جاری احساس نابم
پر از شوق و امید و التهابم
علیرغم تمام بی کسی ها
به امید خدا پا در رکابم
دلم از عشق یاران حرف دارد
هم از اوج بهاران حرف دارد
به جان حضرت زهرا دل من
همیشه از شهیدان حرف دارد
سکوتت وقت باران چیست ای دوست
صدایت بهر یاران چیست ای دوست
کنون وقت حمایت بود، نکردی
جوابت بر شهیدان چیست ای دوست
من دل شده ی راه حسین ابن علی ام
مشتاق رخ ماه حسین ابن علی ام
هرکس به کسی نازد و دارد سر یاری
ما جمله به ارباب رسانیم گذاری
یا شیخ غیور ما آزرده دل از مایی
در ماه خدا گفتند رنجیده و تنهایی
من عاشق دریادل من ساده تر از دریا
تو شوق ولا داری تو اهل تولایی
من گریه کن ارباب یا فاطمه یا زهرا
در روضه ی جان اینجا در محفل زهرایی
یا شیخ علی مردان شد نام جهانگیرت
منقوش نگین دل با عزت مولایی
در بیت صفا داری چون حق تقدم را
در ماه خدا دارم من دست تمنایی
از ما تو مرنج ای دوست در ماه خدا اینک
امر آنچه شما گویی حکم آنچه تو فرمایی
مادرم می کشد نقشی از گل
بر روی قالی تازه خود
می شود قالی تازه انگار
باغی از نقش و رنگ
و ترانه
مادرم قالی کشیده
رنگ در رنگ و بس شاعرانه
شهر آهسته بیدار می شد
کوچه ها
مثل هر روز ساکت
ناگهان خانه ها پر شد از عطر
عطر روییدن روی خورشید
در بهاری ترین بامدادان
عطر خورشید با عطر نرگس
خانه ها را پر از شوق می کرد
ای دل انگیزی شاعرانه
ای پر از شوق و اعجاز و ایمان
در حریم اهورایی دل
وقت آن است
هم پای خورشید
بار از خاک بر دارم اینک
دست من را بگیر ای پر از گل
تا دلم را به دست آرم اینک
صبح فریاد دیدار دارد
با دل خسته ام کار دارد
یک نفر می رسد سبز و ساده
با خودش شوقی از یار دارد
مجمع عاشقان خورشید است
این که سرشار شوق و امید است
با سلامی چنین کریمانه
روز ما روز شادی و عید است
السلام علیک یا ثامن
مهرتان بی کرانه باریده است
دست تان چون حسن پر از مهر است
این کبوتر امید را دیده است
ضامن آهوی دلم باشی
بر دلم شوق عشق پاشیده است
هر کجا نامتان روان باشد
مجمع عاشقان خورشید است
شعرتان
شعر باران ولبخند
شوق تان
شوق آیینه بودن
در مسیر خدا صاف و ساده
رفته از خویشتن می گذشتید
ای دلیران میدان ایثار
ای بزرگان گمنام تاریخ
رستم دشتهای عطشناک
کاوه های عدالت شمایید
نام تان در دل شهر روشن
حرف تان زمزمه دار خورشید
با چراغی فراراه هر نسل
با وصیت که در خون نوشتید
تا همیشه پر از شور و شوقید
ای شهیدان در خون نشسته
لاله های غریبانه ی شهر
ای پر از خاطرات شکسته
ای حماسی ترین شهر ایران
ای نگاه اساطیری تو
با شهیدان هماهنگ بوده
شهر خونین و خرم عجیب است
شعر تو
شعر خونرنگ بوده
ای غریبه ترین شهر این دشت
بویی ازاشنایان تو داری
یا نشانی زغیرت زخورشید
از شهیدان ما حرف داری
رمضان آمد و می گفت که باران با اوست
شوق دیدار گل و عطر بهاران با اوست
در سحر های پر از لذت و سر شار دعا
لحظه های خوش این چشم به راهان با اوست
سفره ای بهر ضیافت بگشود است خدا
که دل انگیزی و این مژده یاران با اوست
کوچه واکرده که تا سمت خدا پر بزنیم
گذر ازخاک و رسیدن سوی جانان با اوست
دست پر مهر و کریمش به مددخواهی ماست
آن که احساس خوش خیل شهیدان با اوست
پدرم منتظرش بود که از راه رسید
در نیایش نظر پاک و غزلخوان با اوست
هر طرف می نگرم حس خوش باران است
رمضان آمد و می گفت که باران با اوست
قرنی از نو رسیده است از راه
قرن خورشید هنگامه ی ماه
قرن آیینه های فراوان
قرن آدینه های گل و جان
هر طرف دل تپشناک بودن
تشنه کام و عطشناک بودن
بوی پایان چشم انتظاری
قرن همراهی و بیقراری
عهد خورشید در جان و دل هاست
منتظر این دل خسته ی ماست
قرنی از جنس توحید و دیدار
منتظر بر ظهور رخ یار
قرن یاس و سپیده است اکنون
قرن تازه رسیده است اکنون
صبح دیدارتان صبح نوروزچون صمیمی ترین بامدادان
مژده ی وصل تان زنده سازد هرچه را هست از خیل یاران
صبح دیدارتان خواهش ماست در تکاپوی دریادلی ها
چون کویری که با خویش دارد چون تمنای مشتاق باران
برف پیری نشسته است اینجا بر سر و روی مان سرد و غمگین
بی تو سر شار اندوه باشد روزهای غم روزگاران
کاش صبحی پر از عید گل ها مملو از عطر نوروز دیدار
از نسیم دل انگیز جوید این دلم مژده ی وصل یاران
ای بهاری ترین شعر هستی ای غزلگفته ی حضرت عشق
صبح دیدارتان صبح نوروزچون صمیمی ترین بامدادان
آخرین روزهای قرن شمسی است
سده ای پر از شور و هیاهو که گذشت
آیندگان بر ما گذر می کنند به قول سعدی
کسانی که از ما به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
ساعات خوشی است که مزین به نام حضرت مهدی موعود(عج) است
امید که سال نو ، نویدبخش ایام خوشی باشد
باقی بقای شما
یاعلی مدد
سپیده سر میر زند
از افق کوی یار
با خودش آورده است
عطر خوش روزگار
خانه پر از آرزو
کوچه پر از گفتگو
دفتر اشعار من
پر شده از بوی گل
می رسد اغاز سال
همنفس لاله ها
عهد من و آفتاب
زنده تر از زنده رود
زنده تر از پیش تر
منتظر صبح قشنگ ظهور
دل به خطر داده ام
کاش یک صبح جمعه بگویند
اولین روز نوروز این است
روز دیدار
روز ظهور است
دوستان خانه ها پر سرور است
کعبه قدقامتی را بخواند
در نماز وصال بهاری
هفت سین زمین پهن گردد
پیش پای تو ای شوق جاری
عهد ها را بخوانند با مهر
عاشقان از سر شوق و عهدی
کاش از راه اینک بیاید
صبح نوروز دیدار مهدی (عج)
آخرین روزکاری قرن است
حس و حال زمین مثل دیروز
خانه ها گرم شور و هیاهو
کوچه اشنا با پرستو
بچه فکر نوروز در پیش
مادران خانه ها را تکاندند
جیب ها خالی و شادمانند
آخرین روز کاری قرن است
مثل دیروز
هم چون گذشته
می رود رو به پایان یقینا
آخرین روز هم مثل هر روز
می گذارد فقط خاطراتی
کوچه باغ نگاه غریبه
تا همیشه
در این حس و حال است
کاش بیاید بهار
هرچه که دیدیم زمستان غم
بی کران
کاش به ما اذن دخولی دهند
در حرم آفتاب
منتظر عید نو
منتظرانیم که سال جدید
سال نخستین ز قرن جدید
ناگهان
سال زمیلادی و هجری شود
سال خوش دوستی
سال نکو
سال به دیدار امیر بهار
سال شود سال وصالی و بعد
سال به دیداری گل
زنده باد
سال به پایان رسید
ثانیه ها رفته اند
کودکان
در پی پوشیدن رخت نو اند
مادران
خانه تکانی کنند
عاشقان
منتظر روی بهاری تو
تاکه بیایی و زمین نو شود
خانه تکانی به دل ما رسد
هم قدمت یکصدا
تا حرم لاله ی بی سر رویم
می رسد
مردی
که با دستان پر مهر و امید
می نویسد
عاشقان
پایان غمداری رسید
می نویسد
از تلاطم های عید واقعی
از تبسم
از رهایی
از ارادت
صبح عید
بهانه ای برای توقف نباشیم
در مسیر رفتن
دلیلی برای تردد باید یافت
راه روشن است
و امید بی پایان
دفتر ایام ورق می خورد
می گذرد ثانیه ها بی صدا
منتظر آینۀ هستی ام
کاش بیاید بهار
زنده کند خاک را
این دل غمدیدۀ بی باک را
کاش بیاید امید
تازه شود فصل عید
رعنا جوان کربلا ، اکبر
دارد هوای کبریا ، اکبر
شبه پیمبر آمده اینک
در عرصه شوق و صفا ، اکبر
خیل ملائک محو دیدارش
خاکی ترین مرد خدا ، اکبر
وقت شجاعت های بی پایان
باشد شبیه مرتضی ، اکبر
دست نجیبش پر ز مهر آمد
دارد نشانی از وفا ، اکبر
لیلا شده مجنون چشمانش
دل برده از آل عبا ، اکبر
این نوجوان در منزل زهرا
دارد نشان از مصطفی ، اکبر
دست تهی داریم و می خوانیم
آرامشی بر قلب ما ، اکبر
ای دل بخوان با شوق دیدارش
رعنا جوان کربلا ، اکبر
در خانه ارباب ما ، ماهی منور آمده
شادی کنید ای اهل دل از راه اکبر آمده
در صولتش مثل علی در چهرهاش شوقی جلی
در منطق و رفتار گل شبه پیمبر آمده
امروز به عکس تان نگاهی کردیم
از غصه ی دوری شما پر دردیم
از بهر هدیه با سلام و صلوات
ما فاتحه ای برایتان آوردیم
به خیاطان مبارک روز خیاط
همیشه پوشش دلهای تان گرم
همواره در تکاپو چرخ و سوزن
به امید خدای آسمان گرم
القلب مصحف البصر
قلب بایگانی چشم است
حکمت 401نهج البلاغه
قلب ما آیینه دار چشم هاست
بایگانی بهر کار چشم هاست
قلب ما با واژه های ساخته
مرکز کار و قرار چشم هاست
هرچه می ریزی در او از دیده است
گرمی اش از کار و بار چشم هاست
می توانی آیه آیه نور را
بنگری این افتخار چشم هاست
این کلام حضرت مولای ماست
قلب ما آیینه دار چشم هاست
واجب نبود اگر سلامی
پاسخ به سلام گشته واجب
ای شیخ عزیز اهل ایمان
پاسخ به پیام گشته واجب
من منتظر جواب هستم
گفتن به کلام گشته واجب
کاش می شد به زیارت برویم
دلمان حال و هوایی دارد
سفره ای در دل کوه
در کنار بن پیر
پیش سرپیر
به امیدتمنای خوشی است
نام سلطان، امیر دل ماست
ما در آن وادی نور
آن سوی قلب صبور
حس و حالی داریم
کاش می شد به زیارت برویم
در شلمچه پیش یاران بوده ای
آشنای دوستداران بوده ای
در هجوم واژه ی سرد زمین
مژده ای از نوبهاران بوده ای
در میان جمعی از دریادلان
همنفس با بیقراران بوده ای
خوش به حالت شیخ ما که این زمان
در طواف پاسداران بوده ای
در شهیدانه ترین احساس من
در شلمچه پیش یاران بوده ای
به طواف شهدا رفتی و فریاد زدند
بی تخصص منما هیچ کسی را تو مدیر
هست فرهنگ و هنر مأمن آزاده دلان
مست صهبای حسینی است به آیین غدیر
اندکی حوصله و فکر و تامل خوبست
تا در آینده نگردید به اندوه اسیر
فصل آیینه شدن موسم کار است و عمل
پی باتجربه در جبهه اسلام بگیر
یادگاری از شهیدان این منم
دم ز یاران غریبم می زنم
توی موسیقی سرخ انتظار
این منم آیینه دار ذوالفقار
نقشی از پروانه ها دارد دلم
طرحی از درد آشنا دارد دلم
می نویسم داستان عشق را
می شناسم من زبان عشق را
شاعرم من مرثیه خوان حسین
من گدای خوان احسان حسین
مستند های زمینی ساختم
سینه را با شوق حق پرداختم
من علمدار سپاه عاشقی
آشنایم با نگاه عاشقی
سالیانی در طواف لاله ها
یافتم من انعطاف لاله ها
حالیا این تجربه در این دیار
شیخ ما از چه نمی آید به کار
مرد میدانم که دارم تجربه
من غزلخوانم که دارم تجربه
جبهه فرهنگی اسلام را
یاورم تا موقعی هستم به پا
عرصه فرهنگ جای مردهاست
آشنای حرف ها و درد هاست
این زمان هنگام کار است و عمل
کار مردان دیار است و عمل
نیست وقت آزمون و امتحان
الامان گفتیم یا شیخ الامان
حرف آخر را زدم تا وقت خود
آن زمان که موقع مردانه شد
برای دیدن بهار
کمی به سبزه فکر کن
رهاتر از نسیم شو
برو به دامن چمن
بخوان بخوان
تغزلی به رنگ اشتیاق گل
شبیه جاری زمان
به رنگ ها سلام کن
بهار حس ساده را
به بوستان نشان دهد
عموصفر
به آخرین سفر رفت
ودایی عیدی
دیگر عیدی نمی دهد
کاکا جمعه
صبح جمعه
به برادران آسمانی اش پیوست
قدم
در کوچه های خیال زمین از قدم زدن مانده
مش کرم
کرم داشت اما درم نداشت
خورشید خانه نشین شده
بیرون نمی اید
از پر گل
یادهای پرپری باقی است
ماه سلطان
تغییر اسم داده
و ماهزاده زشت رو شده
درست شبیه ماهرو
نه شاه صنمی مانده و نه ماه صنمی
کوچه ها خالی اند
انگار صفایی ندارند
ناز
سروناز و فلک ناز افتاده
نام های نو
فقط نامی نو اند وبس
نه حسی
نه هنری نه شوقی
همه رفتند
مثل برف که
به خاطرات ما پیوسته
دیگر واژه ها احساس های خاطره برانگیز ندارند
زمزمه ای گم شده
واقعا عجیب نیست
مردها آمده بودند ولی دلنگران
مثل دریا متلاطم ز کران تا به کران
دست ها سمت افق کرب و بلایی بودند
دل من گفت که اینها شهدایی بودند
هرچه دفتر ایام تلاطم دیدیم
حس آیینگی و غیرت مردم دیدیم
رود در رود خروشنده و دریا شده بود
شهر یک پارچه همرنگ تولا شده بود
با نفس های حماسی نفسان ایران
کوچه در کوچه پر از غیرت مولا شده بود
همه بودند پر از حس غریبانۀ خویش
و علمدار یقین حضرت زهرا شده بود
باز این سنگر همراهی و جانبازی ما
در غم انگیزی آن حادثه برپا شده بود
ماه دی پر از سردی و رخوت زدگی
نهم دی دل ما مامن گرما شده بود
هر طرف می نگرم یاد عزیزانی هست
رود در رود خروشنده و دریا شده بود
چقدر همدل هم مرد و زن و پیر و جوان
دل سپردند به آزادگی این دوران
مشت ها در گره غیرت مولایی خویش
گام ها منتظر لحظۀ فردایی خویش
هرچه دیدیم عطشناکی مرد و زن ماست
هر طرف صحبت آزادگی کرب و بلاست
همه بودند ولی دل نگران از دگران
دل ما از دگران گشته چنین دل نگران
بیرق عشق به پا ماند و به پا می ماند
همه جا زمزمه ی خون خدا می ماند
آسمان ابری
ولی
خالی تر از ایام پیش
حیف شد
جیب زمین
خالی ز نقل برفی است
در همین خانه
که اندازه ی دلتنگی ماست
دل ما
تنگ شمابود
بپرس از خورشید
نماد حس بی کران مبارک است روز تو
سپید پوش مهربان مبارک است روز تو
تو اهل رأفت و نظر تو اهل همت و خطر
عزیز خوب بی نشان مبارک است روز تو
در این هجوم درد ها که رنج بی امان شده
پناه درد هایمان مبارک است روز تو
همیشه تا همیشه من سلامتان نموده ام
امید روز بی امان مبارک است روز تو
ترنم ترانه امید و شوق و همدلی
سفید پوش مهربان مبارک است روز تو
شب بود و نگاه آسمانی ، قاسم
هنگامه ی سرخ جاودانی قاسم
سردار رشید ما سلیمانی رفت
مهمان تمام عاشقانی قاسم
با عشق حسین دل فزون می کردی
در خاک عراق مشق خون می کردی
با دست بریده بر دل یارانت
نقشی ز دیار لاله گون می کردی
دل برده ز راه دور قاسم اینجا
شرحی ز دل صبور قاسم اینجا
فریاد زدندمی رسد صدپاره
بر محمل عشق و نور قاسم اینجا