در شهر غریب بوی غربت پیچید
دل از غم سرد سامرایت رنجید
در وادی غصه دار امام هادی
دل ناله کنان زداغ او خون بارید
- ۰ نظر
- ۱۳ دی ۰۴ ، ۱۶:۴۶
در شهر غریب بوی غربت پیچید
دل از غم سرد سامرایت رنجید
در وادی غصه دار امام هادی
دل ناله کنان زداغ او خون بارید
کار
دست ناتوانان
گر بود تصویرها
بس کج و معوج بماند
پس ندارد
انعکاس
در شهر امید بوی باران آمد
احساس خوش طلایه داران آمد
با آمدن جواد در کوی رضا
شوق دل و اعجاز بهاران آمد
جمع همرزمان صفا دارد ولی
حس و حالی آشنا دارد ولی
کی تواند بود مثل جبهه ها
آن زمان خدا دارد ولی
این دل غمگین با اضطراب
باز هم جانی رها دارد ولی
لحظه های با شهیدان دیدنی است
گرچه اینک جان ما دارد ولی
قبله گاه عشق بازان کربلاست
حیرتی بی انتها دارد ولی
کاش ما هم چون شهیدان می شدیم
جمع هم رزمان صفا دارد ولی
مهدی طهماسبی
تقدیم به همه دوستان به ویژه حاج سیاوش عزیز و دوست داشتنی
اصلا مهم نیست
چقدر مانده ام
انتظار بد دردی است
شکننده و مهلک
اما فراق
چونان یلدای تاریکی است
که روح آدم را می آزارد
ولی
یک صبح زود خوش
پایان آن است
در محله ی دلم
خورشیدی سو سو می زند
تا یلدای دوری را
در هم شکنم
و از این انتظار بگذرم
به امیدی که مرا می خواند
به آهنگ حماسی وصال
در تلاطمی دلنشین
ترا دوست دارم
به رنگ یلدا
به طعم انار
در ثانیه های اضافه یک شب
که از نگاهم ترانه می چینی
اصلا تو خود دلتنگی هستی
در تمام هستی
بودن های همیشگی
در چارچوب های شکسته
که مرگ مرا در می یابد
ولی تو
پیش از مرگ
مرا عروج می دهی
تا بی کرانه ی ماندن
مسیحایی
حالا ترا به قدر تمام بودن ها
خواهانم
در حجم یک شب
در عمق یک عمر
به دقت شرح حالم را
برایت بازگو کردم
که تا بشناسی ام
با جان خود من گفتگو کردم
بعد از این برف
به امید دل شادابیم
شهر در برف
ترا باز صدا خواهد زد
عدالت همنفس چشم انتظار است
غزل هم بی هوس چشم انتظار است
ضربان تمام واژگانم
به راهت ملتمس چشم انتظار است
می رسد مردی ز شهری دور دست
می نویسد هر دروغی را شکست
می نویسد صبح پیروزی ما
زنده سازد حس نوروزی ما
مثنوی در مثنوی آزادگی
آن حماسی دل بیارد سادگی
می نویسد نور باران با من است
حس و حال سرخ یاران با من است
آیه های نور پایان شب اند
شوق ها در حس و تاب و تب اند
سکوتی سرد
دست برف در شهر
حضوری مملو از لبخند تازه
عروج شکر های بی نهایت
نگاهی امتداد حس و حالی است
که تنها برف می داند که این حرف
سخنگوی دل عطشان لب ماست
این عیدانه خورشید زیباست
و ما در حسی و حالی ساده هستیم
دلم لک زده برای شعر باران
برای برف های کوه ساران
دوباره برف آمد حیف و صدحیف
که خالی مانده اینجا جای یاران
مرا حس و حالی است همرنگ دریا
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
برای دوتا لقمه ی نان سرخوش
پدر می رود روز در جنگ دریا
شود موج خیز به بالا رساند
همه شوق را باز فرهنگ دریا
به خود گفته ام من از شوق روزی
درآرم نیاز از دل و چنگ دریا
دل مردم کل ایران ما شد
فراتر ز هر واژه هم سنگ دریا
بخوان شروه خوان تا بخوانم به شادی
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
در روز برفی
بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
پاییز بدون بارش
چونان مردان بی سبیل است
و آن گاه که باران و
برف
فرو می ریزند
سکه مردی در ضراب خانه نگاه ها
نقش می بندد
پاییز حالا مردی است
که حرف ها دارد
ابرها از
شانه های استوار کوه
بالا آمدند
با شکوه اساطیری چکامه ها
آنگاه که کمال اسماعیل می سراید
چون لقمه ای است جهان در دهان برف
دانه های ریز ریز
طلایه داران حضوری سردند
و ما نظارگان تشنه کامی ها
که برفها آخر برفها خواهند شد
رد پایی مانده از لطف خدا با برف ها
اول این برف ها شد آخر آن حرفها
ماه آذر ماه ما در شام میلاد بهار
شوقمندی زنده شد در دستها در ظرف ها
بس کنید
این حرف های
بی سر و اندازه را
مرگ
پایان تمام
حرفهای آدمی است
کار دنیا را
به دنیا
وانهادن عاقلی است
کاروان در حال رفتن
کی کند
منزل به دام
من و یادی ز یاران غریبم
سکوت صبح و اندوه نجیبم
من از فتح المبین تا حال هستم
مرید غمزۀ نصر قریبم
از نگاه مهرورز و پاک تان آموختم
کار دنیا نیست بهتر از محبت داشتن
در دوعالم دست خالی بودم اما هنوز
نیست ثروت بهتر از مهر و اصالت داشتن
هنگام حساب جیب مان خالی بود
دل ملتمس حضوری از مالی بود
کم بودن پول ما به جا مالی باز
در کار همیشه کارشان عالی بود
درون سینه می روید ابالفضل
شمیم عشق می جوید ابالفضل
من از صبح ازل تا عصر محشر
زبانم یک نفس گوید ابالفضل
گل نرگس بگو امشب کجایی
به آیین گل و آلاله هایی
من از درگاه حق جان را گرفتم
که تقدیمت کنم وقتی بیایی
عطشناک غم دیرینه ام من
پر از احساس یک آدینه ام من
به یمن منتظر بودن به راهت
همه گفتند چون آیینه ام من
دلا در زندگی همرنگ گل باش
شبیه بهترین آهنگ گل باش
به خون دل تو در این زندگانی
کلامی سرخ در فرهنگ گل باش
شبی با شوق دل ها گفتگو شد
دلم با غیرت گل روبرو شد
شبیه خیل یاران غریبم
مرا در خون نوشتن آرزو شد
دلا برخیز بنویس از ارادت
بخوان از لحظه های با سعادت
من از شام زمینی سیرم اینک
بخوان از صبح زیبای شهادت
میان هر غزل عشق تو دارم
شبیه صد عسل عشق تو دارم
بپرس از دل تو از پیشینۀ من
من از صبح ازل عشق تو دارم
دلم در کربلا شد روضه خوانت
نگاهم مانده در حس نهانت
الهی صد زبان خسته ام کو
که تا گویم غم داغ جوانت
زمین سرد وهوا سرد و هوا سرد
نگاهی خسته در این کوچه ها سرد
گذشت آبان و بارانی نیامد
تمام حس ما در هر کجا سرد
وقت تنگ است و
خطر در پی و
ره سنگ زده
چشم جان باز کن
و طرح جدیدانه بریز
در وادی رنج غصه خوانی هیهات
در راه امید ناتوانی هیهات
درمانده شدی برای این بی حاصل
ما را به سکوت می کشانی هیهات
دیدم که دلم تجلی دریا شد
از خویش گذشت همدل فردا شد
خورشید برای من ارادت ها داشت
وقتی که لبم محمل یا زهرا شد
آنان که پر از ترانه های عشقند
در مکتب شوق همصدای عشقند
مردان خدا پر از شکوه و مهرند
تا مقصد نور پا به پای عشقند
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید
برای سوگواری ها دلی غمدار می آید
مدینه بوی غم بوی غریبی می دهد امشب
صدای پای معراج گلی بیمار می آید
سکوت خسته ای دارد وجود بیت الاحزانم
عطشناکی دل را لحظه ای غمبار می آید
تمام اشکهایم بهر زهرا روضه خوان گشته
نوای غصه دارم بیقرار یار می آید
من از این فاطمیه تا همیشه ناله ها دارم
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید
داد تعلیم شهادت به دلیران بهار
نام او زمزمه ی غیرت یاران بهار
هر طرف بیرقی از نام قیامش برپاست
می شود مجمعی از خیل غیوران بهار
آن حماسی دل خونین جگر بر سر نی
خوانده آیات غیورانه ز قرآن بهار
قطعه قطعه شده در وادی عطشانی و درد
شعر مردانه ی ایثار به دیوان بهار
تا بماند اثر از زمزمه ی دین خدا
سر و جان داد به راه گل و ایمان بهار
هستم اینک نفسی همنفس زنده دلان
تا بخوانیم مگر داغ عزیزان بهار
آن که در کرب و بلا کرد به پا غوغایی
داد تعلیم شهادت به دلیران بهار
هبوط غم
سکوت من
چه غمگینانه می نالم
بپرس از اشک من
تا باز گوید شرح احوالم
می آید و بیقرارمان خواهد کرد
همپای وجود یارمان خواهد کرد
ازخاک رها به سوی افلاک رویم
رهپوی گل بهارمان خواهد کرد
برخیز و ترانه خوان دریایی باش
همصحبت لحظههای شیدایی باش
دنیا همه چون شب است اما ای دل
تو همنفس حضور فردایی باش
دریا به تلاطم نگاهش می رفت
یک شوق دوباره روبه راهش می رفت
آن روز امید همدلش باعزت
همپای وجود مثل ماهش می رفت
آن دم که بهار می رسد خوشحالم
این جان به نگار می رسد خوشحالم
بعد از همه غریبی و دلهره ها
جان ها به قرار می رسد خوشحالم
مرا عشق بهاری در نظر بود
هوای شوق در من بیشتر بود
برای دیدن خورشید مغرب
دل من با ارادت همسفر بود
تمام کوچه ها چشم انتظارند
غریب و ساکتند و بی قرارند
پس از روزهای سرد دی ماه
هواخواه حضور نوبهارند
نسیم بامداد وصل برگرد
بیا این بار بر این اصل برگرد
دلم را می نویسی سمت باران
برای دیدن این فصل برگرد
چهره ها هم نفس بودن
خورشید شدند
و گذشتند ز خاک
همقدم با تپش ثانیه های اعجاز
راه را نصفه و نیمه رفتند
اندکی سختی راه
بعد از آن
سالها هست که همسایه ی خورشید شدند
یک روضه ی مجسم و
مکشوف و بی کران
در کربلا
دمادم باران رسیده است
من منتظرم که نشان گل برگردد
در سینه ی من جهان گل برگردد
تو پر کند این جهان ز ایمان و امید
از سمت خطر بیان گل برگردد
می شمارم لحظه ها را
با دو چشم خون فشان
هر ورق از دفتر تقویم
همراه من است
آدینه ای دیگر
به پایان می رود اما هنوز از
خورشید
در صحن دل غمگین
خبر نیست
ایستاده ام
دلخسته و بی رمق
در مواج ترین نگاه های زمین
در باران غریبی که می آید
و من هنوز
به بودن های راستین
فراتر از برگ های زرد پاییزی وجود
می اندیشم
غربت ادامه دارد
و من ایستاده ام
به شکوه های ناگفته
از روزهای بی کسی
که ترا می جویم
شکوهی تازه دارد
حرف های بی قرار من
از آن روزی
که فهمیده است تنها از تو
می گوید
وقتی که دلم گرفت غوغا کردم
جان را به حریم عشق مولا کردم
از تشنگی و کویر دنیا سیرم
اینک که هوای موج و دریا کردم