جان را به هوای یک سلامت دادم
از عمق وجود این پیامت دادم
یکباره هوای حرمت را کردم
دریاب مرا که دل به نامت دادم
- ۰ نظر
- ۰۴ اسفند ۰۴ ، ۱۷:۱۳
جان را به هوای یک سلامت دادم
از عمق وجود این پیامت دادم
یکباره هوای حرمت را کردم
دریاب مرا که دل به نامت دادم
هلال ماه روزه رونمایی کرد دلها را
به شهرعشق خواهم برد خندان جان شیدا را
در رحمت گشوده می شود بر مؤمنان اینک
پر از شوق تجلی می کنم در خویش فردا را
خداوندا تو ستاری به حق خواب و بیداری
به جان ما بریز اینجا عطش نوشی مولا را
به مهمانی تو ای حق ز راه دور می آیم
به آغوشت بگیر اینک گدای بی سر و پا را
تمام شهرها را پر کن از جاری گل بودن
بده اذن دخول اینجا وجود و قلب تنها را
من از آیینه داری های دلتنگی ترا خواهم
بفرما موج خیز شوق کن پنهان و پیدا را
مبارک باد بر یاران طلوع ماه بیداری
هلال ماه روزه رونمایی کرد دلها را
ما گذشتیم از تمام فتنه ها با ذکر نور
مردم عشقیم می آییم در وقت حضور
در خروش فجر بهمن همدل و همراه هم
ما حماسه خوان نوریم ای غیوران صبور
راه پیمایی به یادی از شهیدان می رویم
فتنه ها کورند اینجا فتنه های سوت و کور
همنفس با موج های سربلندی می رویم
تا دیار عشق بازی با تجلی غرور
هر که باشد با علی لبیک گوی عاشقان
می رسد همراه مردان تا به ایام ظهور
یا حسین اینک تمام دوستانت می رسند
با نگاهی سرفراز و با دلیران غیور
صبح پیروزی است یاران نورباران می شود
ما گذشتیم از تمام فتنه ها با ذکر نور
هوا هرگز نبوده سرد
سیدجان بترس از حق
شبی در قبر پاسخ گوی
این گفتار
خواهی شد
من شدم
آیینه ی دیدار
اما غصه دار
مانده ام
غمدیده ام
بشکسته ام
در لحظه ها
صبح نوروز است گویی نیمه ی شعبان ما
شعرمی خواند به شادی این دل حیران ما
نور می آید دلا باید به سمت نور رفت
نور می نوشند اینجا یکنفس یاران ما
راه سخت است ونشان ازبی نشانیهای ماست
هر چه پیش آید قبول این دل خندان ما
با گل نرگس هویدا می شود صبح امید
زنده میگردد به شادی این دل غمخوان ما
صبح نوروز است ایدل شادمانی ها بخوان
از نگاه ساده و جان و دل و ایمان ما
هرطرف درنیمه ی شعبان امیدی تازه است
در خیابان سحر در کوچه و بستان ما
ترسی ازاین هجمه های ظلمت وتاری مباد
نور می پاشد امام عشق بر ایران ما
آسمانی ها شبیه ما به شادی خوانده اند
صبح نوروز است گویی نیمه ی شعبان ما
در خلقت و خلق چون پیمبر آمد
از راه نشانه های حیدر آمد
لیلا شده است یکسره مجنونش
بر جان حسین نقش اکبر آمد
آیا تمام می شود این غصه های دل
این گریه های بی حد و بی انتهای دل
آرام می شوم به تنفس به نام دوست
آزاد می شوم به صفا و وفای دل
غمگین نمی شوم ز زمانه که می شود
روزی تمام شهر به نام خدای دل
مردی ز سمت قبله ی جان می رسد سحر
صبح است بعد از این همه ی رمز و پای دل
معیار عشق بازی و همراهی من است
حس سپید بودن و نای و نوای دل
این بهترین بهانه برای من است ای امید دل
این گریه های بی حد و بی انتهای دل
عیان شد ماه چارم، پنجم شعبان نورانی
امام عاشقان شوقمند خیل قرآنی
امامی از تبار نور مردی با نیایش ها
همیشه عاشقش بودند هم ایران و ایرانی
حماسی مرد بی همتا که زینت بخش دلها شد
بخواند خطبههای نور را در شام ظلمانی
بود او در شبیخون های فرهنگی پناه دین
پناه عاشقان در لحظه های سرد و طوفانی
علی ابن الحسین بن علی بن ابیطالب
نگاه سیدالسجاد پر از حس بارانی
مرا از روز اول مادرم این پندها داده
بخوان تو مدحت سجاد تا آنجا که بتوانی
طهورای ولایش را به جان بخشیده ام عمری
غزل خواندم به اعجاز نگاه سبز و ایمانی
شده بر شهربانو، نوگلی از آسمان نازل
عیان شد ماه چارم، پنجم شعبان نورانی
ماه من در صبح چارم پرده از رخ وانمود
عشق را در شهر دل با خنده ای معنا نمود
آن علمدار غیور نامور با نام به شوق
با حضورش عشق را همصحبت دریا نمود
نام عباس است تا مشکل گشایی میکند
آنکه در مهمانسرای خویش بس غوغا نمود
دستهایش بوی باران بوی غیرت می دهد
دستهایش مهر را در زندگی زیبا نمود
آمد و باب الحوائج شد به کل کائنات
عشق را تفسیر کرد و دیده را شیدا نمود
شد دلش موقوفه عشق حسین از کودکی
زندگی را وقف بر صدیقه ی کبری نمود
شیرزاد حیدر کرار دارد مهرها
آنچه بر آفاق دارد از ادب پیدا نمود
ماه شعبان است،عباس آمده دل گفته است
ماه من در صبح چارم پرده از رخ وا نمود
این کیست عاشقان به صفا وکمال دوست
آیینه دار حسن جلال و جمال دوست
در دامن بهاری کوثر دمیده نور
شعری بلند خوانده ز شوق وصال دوست
این بی نهایت است نشان از امید و شوق
چشمان اوست تا به خدا اتصال دوست
این روز افتخار زمین و زمان بود
این ماه ماه شادی و این سال سال دوست
شعبان ز یمن نام حسین و عزیز او
دارد هوای جنت و مهر و جلال دوست
ای عاشقان ز جام طهورای نام او
ما را بس است زمزمه ای با خیال دوست
دلتنگ از تمام زمانیم یا حسین
ماییم و درگهت که بود بی مثال دوست
آمد حسین و زمزمه ی عرشیان بود
آیینه دار حسن جلال و جمال دوست
تا تو هستی در نگاهم
من ترا خواهم سرودن
غصه دارم تا بیایی
ای پناه لحظه هایم
به راهی مانده همرنگ غصه
دلی دارم شده در چنگ غصه
همه موسیقی جان و دل من بود
بود موسیقی و آهنگ غصه
در اغتشاشات دی ۱۴۰۴ یکی از مهمترین مراکزی که اغتشاشگران و نااهلان به آن حمله کردند و آنجا را تخریب نموده اند، مساجد هستند.
مسجد در احادیث معتبر و وصیتنامه های شهدا بسامد و پرکاربردی بالا نشان از جایگاه تاثیر گذار آن است. انقلاب اسلامی از مساجد شروع شد و مهمترین پایگاه و سنگر حفظ انقلاب در بعد از پیروزی و دوران دفاع مقدس تا الان مساجد بوده اند و امام خمینی(ره) به حق مساجد را سنگر نامیده اند. دشمن هم این را به خوبی فهمید و البته که حرکت شان احمقانه است و مردم ما پیوند عمیقی با مساجد، دین و معنویت دارند. اکنون وظیفه ما در قبال مساجد سنگین تر شده است اولا حفظ این سنگرها به وسیله قاطبه جامعه ی مومن به ویژه والدین است که علاوه بر حضور خویش،کودکان، نوجوانان و جوانان را با مسجد آشنا کنند و یا آشتی دهند.
دوم هیات امنا و ائمه جماعات باید مساجد را پر رونق تر و منطبق بر نیازها و ظرفیتهای متعدد جدید بازتعریف نمایند.
سوم باید پایگاه های بسیج، هیأت های مذهبی ، کانون های مساجد، مراکز علمی و موسسات فرهنگی رجعتی شکوفا شده در محمل مساجد داشته باشند و بستری برای حضور، ساماندهی، تخلیه، تعلیم و رونق اندیشه ی جوان باشند .
قطعا جامعه ای که با معنویت، دین و مسجد پیوند خورده باشد از فساد،فحشا، بی حجابی، بی بند وباری و آسیب های اجتماعی به دور خواهد بود.
مهدی طهماسبی
ز کرمان تا به کرمانشاه قتل غنچه را دیدم
شکستم بال و پر ناگاه قتل غنچه را دیدم
به روزی صورتی پوشی رها تا بی کران رفته
کنون درحسرتی غمخواه قتل غنچه را دیدم
سکوت مدعیان نیست جز یک درد بی درمان
ولی با ناله ای جانکاه قتل غنچه را دیدم
همیشه هست آغوش پدر گویا پناه دل
پناهی نیست غیر از آه قتل غنچه را دیدم
شکستم در خودم هرگاه و بی گاهی پر از گریه
چه غمگینانه در بی گاه قتل غنچه را دیدم
به لالایی خون خواندیم از خواب پریشانی
ز کرمان تا به کرمانشاه قتل غنچه را دیدم
در شهر غریب بوی غربت پیچید
دل از غم سرد سامرایت رنجید
در وادی غصه دار امام هادی
دل ناله کنان زداغ او خون بارید
کار
دست ناتوانان
گر بود تصویرها
بس کج و معوج بماند
پس ندارد
انعکاس
در شهر امید بوی باران آمد
احساس خوش طلایه داران آمد
با آمدن جواد در کوی رضا
شوق دل و اعجاز بهاران آمد
جمع همرزمان صفا دارد ولی
حس و حالی آشنا دارد ولی
کی تواند بود مثل جبهه ها
آن زمان خدا دارد ولی
این دل غمگین با اضطراب
باز هم جانی رها دارد ولی
لحظه های با شهیدان دیدنی است
گرچه اینک جان ما دارد ولی
قبله گاه عشق بازان کربلاست
حیرتی بی انتها دارد ولی
کاش ما هم چون شهیدان می شدیم
جمع هم رزمان صفا دارد ولی
مهدی طهماسبی
تقدیم به همه دوستان به ویژه حاج سیاوش عزیز و دوست داشتنی
اصلا مهم نیست
چقدر مانده ام
انتظار بد دردی است
شکننده و مهلک
اما فراق
چونان یلدای تاریکی است
که روح آدم را می آزارد
ولی
یک صبح زود خوش
پایان آن است
در محله ی دلم
خورشیدی سو سو می زند
تا یلدای دوری را
در هم شکنم
و از این انتظار بگذرم
به امیدی که مرا می خواند
به آهنگ حماسی وصال
در تلاطمی دلنشین
ترا دوست دارم
به رنگ یلدا
به طعم انار
در ثانیه های اضافه یک شب
که از نگاهم ترانه می چینی
اصلا تو خود دلتنگی هستی
در تمام هستی
بودن های همیشگی
در چارچوب های شکسته
که مرگ مرا در می یابد
ولی تو
پیش از مرگ
مرا عروج می دهی
تا بی کرانه ی ماندن
مسیحایی
حالا ترا به قدر تمام بودن ها
خواهانم
در حجم یک شب
در عمق یک عمر
به دقت شرح حالم را
برایت بازگو کردم
که تا بشناسی ام
با جان خود من گفتگو کردم
بعد از این برف
به امید دل شادابیم
شهر در برف
ترا باز صدا خواهد زد
عدالت همنفس چشم انتظار است
غزل هم بی هوس چشم انتظار است
ضربان تمام واژگانم
به راهت ملتمس چشم انتظار است
می رسد مردی ز شهری دور دست
می نویسد هر دروغی را شکست
می نویسد صبح پیروزی ما
زنده سازد حس نوروزی ما
مثنوی در مثنوی آزادگی
آن حماسی دل بیارد سادگی
می نویسد نور باران با من است
حس و حال سرخ یاران با من است
آیه های نور پایان شب اند
شوق ها در حس و تاب و تب اند
سکوتی سرد
دست برف در شهر
حضوری مملو از لبخند تازه
عروج شکر های بی نهایت
نگاهی امتداد حس و حالی است
که تنها برف می داند که این حرف
سخنگوی دل عطشان لب ماست
این عیدانه خورشید زیباست
و ما در حسی و حالی ساده هستیم
دلم لک زده برای شعر باران
برای برف های کوه ساران
دوباره برف آمد حیف و صدحیف
که خالی مانده اینجا جای یاران
مرا حس و حالی است همرنگ دریا
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
برای دوتا لقمه ی نان سرخوش
پدر می رود روز در جنگ دریا
شود موج خیز به بالا رساند
همه شوق را باز فرهنگ دریا
به خود گفته ام من از شوق روزی
درآرم نیاز از دل و چنگ دریا
دل مردم کل ایران ما شد
فراتر ز هر واژه هم سنگ دریا
بخوان شروه خوان تا بخوانم به شادی
خوشم با هیاهو و آهنگ دریا
در روز برفی
بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
پاییز بدون بارش
چونان مردان بی سبیل است
و آن گاه که باران و
برف
فرو می ریزند
سکه مردی در ضراب خانه نگاه ها
نقش می بندد
پاییز حالا مردی است
که حرف ها دارد
ابرها از
شانه های استوار کوه
بالا آمدند
با شکوه اساطیری چکامه ها
آنگاه که کمال اسماعیل می سراید
چون لقمه ای است جهان در دهان برف
دانه های ریز ریز
طلایه داران حضوری سردند
و ما نظارگان تشنه کامی ها
که برفها آخر برفها خواهند شد
رد پایی مانده از لطف خدا با برف ها
اول این برف ها شد آخر آن حرفها
ماه آذر ماه ما در شام میلاد بهار
شوقمندی زنده شد در دستها در ظرف ها
بس کنید
این حرف های
بی سر و اندازه را
مرگ
پایان تمام
حرفهای آدمی است
کار دنیا را
به دنیا
وانهادن عاقلی است
کاروان در حال رفتن
کی کند
منزل به دام
من و یادی ز یاران غریبم
سکوت صبح و اندوه نجیبم
من از فتح المبین تا حال هستم
مرید غمزۀ نصر قریبم
از نگاه مهرورز و پاک تان آموختم
کار دنیا نیست بهتر از محبت داشتن
در دوعالم دست خالی بودم اما هنوز
نیست ثروت بهتر از مهر و اصالت داشتن
هنگام حساب جیب مان خالی بود
دل ملتمس حضوری از مالی بود
کم بودن پول ما به جا مالی باز
در کار همیشه کارشان عالی بود
درون سینه می روید ابالفضل
شمیم عشق می جوید ابالفضل
من از صبح ازل تا عصر محشر
زبانم یک نفس گوید ابالفضل
گل نرگس بگو امشب کجایی
به آیین گل و آلاله هایی
من از درگاه حق جان را گرفتم
که تقدیمت کنم وقتی بیایی
عطشناک غم دیرینه ام من
پر از احساس یک آدینه ام من
به یمن منتظر بودن به راهت
همه گفتند چون آیینه ام من
دلا در زندگی همرنگ گل باش
شبیه بهترین آهنگ گل باش
به خون دل تو در این زندگانی
کلامی سرخ در فرهنگ گل باش
شبی با شوق دل ها گفتگو شد
دلم با غیرت گل روبرو شد
شبیه خیل یاران غریبم
مرا در خون نوشتن آرزو شد
دلا برخیز بنویس از ارادت
بخوان از لحظه های با سعادت
من از شام زمینی سیرم اینک
بخوان از صبح زیبای شهادت
میان هر غزل عشق تو دارم
شبیه صد عسل عشق تو دارم
بپرس از دل تو از پیشینۀ من
من از صبح ازل عشق تو دارم
دلم در کربلا شد روضه خوانت
نگاهم مانده در حس نهانت
الهی صد زبان خسته ام کو
که تا گویم غم داغ جوانت
زمین سرد وهوا سرد و هوا سرد
نگاهی خسته در این کوچه ها سرد
گذشت آبان و بارانی نیامد
تمام حس ما در هر کجا سرد
وقت تنگ است و
خطر در پی و
ره سنگ زده
چشم جان باز کن
و طرح جدیدانه بریز
در وادی رنج غصه خوانی هیهات
در راه امید ناتوانی هیهات
درمانده شدی برای این بی حاصل
ما را به سکوت می کشانی هیهات
دیدم که دلم تجلی دریا شد
از خویش گذشت همدل فردا شد
خورشید برای من ارادت ها داشت
وقتی که لبم محمل یا زهرا شد
آنان که پر از ترانه های عشقند
در مکتب شوق همصدای عشقند
مردان خدا پر از شکوه و مهرند
تا مقصد نور پا به پای عشقند
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید
برای سوگواری ها دلی غمدار می آید
مدینه بوی غم بوی غریبی می دهد امشب
صدای پای معراج گلی بیمار می آید
سکوت خسته ای دارد وجود بیت الاحزانم
عطشناکی دل را لحظه ای غمبار می آید
تمام اشکهایم بهر زهرا روضه خوان گشته
نوای غصه دارم بیقرار یار می آید
من از این فاطمیه تا همیشه ناله ها دارم
هنوز از کوچه ها غمناله ی بسیار می آید
داد تعلیم شهادت به دلیران بهار
نام او زمزمه ی غیرت یاران بهار
هر طرف بیرقی از نام قیامش برپاست
می شود مجمعی از خیل غیوران بهار
آن حماسی دل خونین جگر بر سر نی
خوانده آیات غیورانه ز قرآن بهار
قطعه قطعه شده در وادی عطشانی و درد
شعر مردانه ی ایثار به دیوان بهار
تا بماند اثر از زمزمه ی دین خدا
سر و جان داد به راه گل و ایمان بهار
هستم اینک نفسی همنفس زنده دلان
تا بخوانیم مگر داغ عزیزان بهار
آن که در کرب و بلا کرد به پا غوغایی
داد تعلیم شهادت به دلیران بهار
هبوط غم
سکوت من
چه غمگینانه می نالم
بپرس از اشک من
تا باز گوید شرح احوالم